یک آن همه چیز را به یاد آورد: انگشت جوهری، آن اعداد، رنگهای سبز... و ساچمه ای که جا خوش کرد روی تصویر مادرش، روی بابا آب داد. ساچمه ای که به آغوش سولهای خاکستری مغزش پرید........ و باز هم از یاد برد!
به روسپی خانه که وارد شد تنومند ترین مردها به طرفش هجوم آوردند... ناگهان به خودش آمد، به سرعت وسایلش را از چمدان در آورد و باز در کمدش چید!
یکشنبه 1388/06/01 توسط نصیبه |
اتفاق افتاده بود و هیچ کس نفهمید که چرا زن خود را از طبقه ی پنجم به پایین پرت کرد.
هیچ کس جز زن دوم همسرش!
یکشنبه 1388/05/18 توسط نصیبه |
اینجا بر تخته سنگ پشت سرم نارنجزار رو در رو دریا مرا میخواند سرگردان نگاه میکنم میآیم . میروم . انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر سفید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سپید میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام میاندیشم که شاید خواب دیده ام خواب بوده ام . خواب دیده ام عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر رو در رو دریا مرا میخواند میاندیشم که شاید خواب دیده ام میاندیشم که شاید خواب بوده ام . خواب دیده ام اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر سفید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سپید میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام میاندیشم که شاید خواب دیده ام خواب بوده ام . خواب دیده ام عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر رو در رو دریا مرا میخواند میاندیشم که شاید خواب بوده ام میاندیشم که شاید خواب دیده ام . خواب بوده ام اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست