تبليغاتX
کافه کلمات
کافه کلمات

بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک، بیکار نیم اگرچه در کار نیم


مینویسم که نوشته باشم!! همین!

شیفته ی جاودانگی بود. به همه اعلام کرده بود میخواهد اثری بنویسد که نامش را جاودانه سازد!

هنگامی که از محل کارش بر میگشت تصادف کرد.

و نامش به عنوان نویسنده ی ناکام جاودانه ماند!!

شنبه 1388/07/25 توسط نصیبه |

کافه کلمات دیگر فقط مینی مال سرو نمی کند!

(نیمه ی گمشده!!)

 

در ضمیر نا خود آگاه من کسی زندگی میکند

پیپ میکشد

روزنامه میخواند

شعر مینوسید

 

در ضمیر نا خود آگاه من کسی زندگی میکند

که بعد ها

از دفترهایم بیرون می آید

و به من دهن کجی می کند!

 

چهارشنبه 1388/07/15 توسط نصیبه |

در پی خواندن مطلبی در مورد جوانی با کله ای پر از ساچمه!

یک آن همه چیز را به یاد آورد: انگشت جوهری، آن اعداد، رنگهای سبز... و ساچمه ای که جا خوش کرد روی تصویر مادرش، روی بابا آب داد. ساچمه ای که به آغوش سولهای خاکستری مغزش پرید........ و باز هم از یاد برد!

چهارشنبه 1388/06/18 توسط نصیبه |

...

به روسپی خانه که وارد شد تنومند ترین مردها به طرفش هجوم آوردند... ناگهان به خودش آمد، به سرعت وسایلش را از چمدان در آورد و باز در کمدش چید!

یکشنبه 1388/06/01 توسط نصیبه |

اتفاق افتاده بود و هیچ کس نفهمید که چرا زن خود را از طبقه ی پنجم به پایین پرت کرد.

هیچ کس جز زن دوم همسرش!

یکشنبه 1388/05/18 توسط نصیبه |

 

تصمیم گرفت دیگر درباره مرگ ننویسد. وقتی که مرد همه درباره مرگ او مینوشند!

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

پاشنه ی کفش درست به شقیقه اش که خورده بود که ضربه مغزی کرد. این است عاقبت مردی که نمیخواست زن ذلیل باشد!!

چهارشنبه 1388/05/07 توسط نصیبه |



اینجا بر تخته سنگ
پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا میخواند
سرگردان نگاه میکنم
میآیم . میروم . انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام . خواب دیده ام
عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا میخواند
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
میاندیشم که شاید خواب بوده ام . خواب دیده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام . خواب دیده ام
عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا میخواند
میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام . خواب بوده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست


(شاعر فرهاد
اهنگساز فرهاد
خواننده فرهاد!)


RSS 2.0

کد آهنگ

Design By Parstheme